براي تو سبز مي شوم جمعه فرزندم

By کیان جوادی

نخست: وقتي ذوق زده مي شود شوق و شعف كودكانه در صورت كوچك اش موج مي زند مي خواهد شگفت زده ام كند. اين وقت ها من هم احساسات ام را در حدي غلو آميز بروز مي دهم تا شادي هايش نصف و نيمه نماند.

حنانه دختر 6 ساله ام را مي گويم كه امسال با حامد قل ديگرش بايد پاي به مدرسه بگذارند.

از داخل اتاق و در حالي كه يك دست اش را پشت اش مخفي كره است به سمت من مي آيد و مي گويد:” ميدوني مي خوام به كي راي بدم؟”

واقعا شگفت زده مي شوم مي گويم: اي جاااااااااااااان دختر گلم به كي؟

مي گويد: “به مير حسين موسوي “

و در حالي كه چشم هاي اش برق مي زند دستش را كه مخفي كرده بود بيرون مي آورد و پارچه سبز گره زده به مچ دست كوچك اش را نشان ام مي دهد.

سخت در آغوش مي گيرم و مي بوسم اش تا خاطره هاي كودكي ام دوباره زنده شود براي ام جالب است كه بدانم او از انتخابات، رييس جمهوري، مردم سالاري، تلاش براي بسط آزادي هاي مدني و اين چهار نفر نامزد رياست جمهوري چه مي داند؟!

دوم: درست 31 سال پيش زمستاني بود در سال 1357 كه به بهار تعبيرش كردند.

خيابان هاي شهر زيباي شمالي بهشهر پر بود از مردمي كه پلاكارد به دست مشت ها را گره كرده بودند و شعار ميدادند و آزادي  را از حنجره هاي شان فرياد مي زدم.

7 سالم بود و دانش آموز كلاس دوم دبستان بودم در شهري غريب كه پدر براي ماموريت چند ساله اداري خانواده را در آن اقامت داده بود.

او كه يادش گرامي باد دست هاي كوچك مرا مي گرفت و به خيابان مي برد تا فرزندش در اين تلاش جمعي ملتي ستم ديده سهمي داسته باشد.

پدر رييس اداره پست آن شهر و مردي شاعر مسلك بود و هميشه براي تظاهر كندگان چند صفحه شعار مي نوشت و در اختيار بانيان مسجدي كه تظاهرات را رهبري مي كردند قرار مي داد.

در همان سال بود كه كنار در اداره پست كه ميان باغ زيبايي قرار گرفته بود بلوايي شد و نيروهاي نظامي و انتظامي وقت باران گلوله را به سمت مردم بي دفاع نشانه رفتند وجمعي را كشتند و ديگراني زخمي شدند.

پدر در را باز كرد و زخمي ها و مردم را پناه داد و مادر هر چه پارچه و باند زخم بندي و چسب داشت در اختيار زخمي ها قرار مي داد.

از آن روز هاي تاريخي تنها خاطراتي گنگ، مبهم و گذرا در ذهنم باقي مانده است پدر شايد فكر مي كرد فرزندش  در اين گير و دار بياموزد كه بايد براي رسيدن به مقصد سخت تلاش كرد و از جان و مال مايه گذاشت.

امروز آن واقعه در تاريخ اين سرزمين ثبت شده است براي ملتي كه مطالباتي داشتند و خواسته هايشان را درانقلاب پي گيري مي كردند.

سوم: تاريخ اين كهن ديار اهورايي فراز و نشيب و جنگ و انقلاب و مبارزه بسيار ديده است و امروز به نظر مي رسد در پس همه تلاش هايي كه مردان بزرگ تاريخ اين سرزمين براي بزرگ نگه داشتن نام ايران به خرج دادند، دوره اي ديگر در حال آغاز شدن است. دوره اي كه شايد كمتر كسي آن را به چشم خود ديده باشد.

براي اثبات اين گفته كافي است كه اين روزها و در تب و تاب تبليغات دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري سري بچرخانيم و خيابان هاي تهران و شهرهاي كوچك و بزرگ ايران را نظاره كنيم .

شور و شوق و شعف و التهاب توام با تحمل پذيري  بيش از گذشته نسبت به رقيب، به فضاي امروز ايران جلوه اي بخشيده است تاريخي وتماشايي.

اين همه مرد و زن و كوچك و بزرگ راستي چه مي خواهند از 4 نفري كه كانديداي رياست جمهوري شده اند؟

دوستي مي گفت آيا اين حجم از مطالبات را مي توانند پاسخي داشته باشند؟

مهم نيست همين كه مردم با اين همه شور و شوق و شادي به ميدان آمده اندتجربه اي جالب است مي ماند پس از اين كه براي پاسخ گويي به اين طيف وسيع مطالبات مردم از هر گروه و دسته و گرايش تلاش كنند.

ديگر سوال اين كه چه شده است كه ملت، اين چنين سر از پا نمي شناسند براي مشاركت در اين رويدادي كه قرار است 30 سال آينده فرزند من آن را خاطره اي مبهم اما تاثير گذار تلقي كند؟

بنا ندارم اكنون از گذشته بگويم و از آرمان هاي بلندي كه در ذهن مي پرورانديم.

و باور هم ندارم كه ملت به آرمان هايش نرسيده است چرا كه تاريخ به ما آموخته است كه بايد آهسته و پيوسته حركت كنيم و خواسته ها و درد هاي مشترك مان را مرحله به مرحله و آرام آرام از حاكمان مطالبه كنيم.

فرزندان من و شما آينده روزي، گذشته پدران و مادرشان را سخت و دقيق موشكافي مي كنند و ما رادر معرض داوري و نقد خود قرار خواهند داد.

آن ها به ياد ما خواهند آورد  كه در اين سي سال و به ويژه اين 4 سال چه گذشته است و جريان مردم سالاري در اين سرزمين چه فراز و نشيب هايي داشته است و بدون شك جايگاه و نقش ما را در اين تحولات هم مورد سوال قرار خواهند داد.

دوست ديگري را به آمدن و سبز شدن در اين كشاكش  رقابت هاي انتخاباتي دعوت مي كردم دوستي كه به اين باور رسيده بود كه تلاش هاي گذشته اش براي اصلاح وضع موجود به نتيجه نرسيده است و اكنون مي خواهد راه تحريم را در پيش بگيرد.

به او گفتم آن چه در اين چهار سال گذشته است بر اين سرزمين و به ويژه برعرصه فرهنگ و ادبيات و هنر و آموزش و پرورش اش نياز به ارزيابي و استدلال ندارد همين شور و شوق مردم مويد اين است كه مي خواهند دست به تغييري بزرگ بزنند.

اما اگر نباشيم و نرويم و در اين تلاش جمعي مشاركتي نكنيم چگونه جواب فرزندان مان را بدهيم به آن ها بگوييم: براي شما سر صندوق ها حاضر نشديم! و به خاطر شما به ادامه وضعيت موجود تن داديم.

فرزندان ما چه مي دانند عسلويه كجاست؟ بركارگران اش چه مي گذرد؟

آيا آن ها مي دانند كه منابع گازي ما در ميداني مشترك با آن شيخ نشين عربي خليج فارس، روز به روز رو به كاهش مي گذارد؟

تصور آنها واقعا از سرمايه گذاري هاي زير بنايي چيست؟ راه هاي ما، كشاورزي ما، صنعت ما، فرهنگ ما، و آموزش و پرورش ما به كجا مي رود؟

آيا پاسخي داريم؟

و من اكنون علاوه بر اين كه آموخته ام كه در سرنوشت ام مشاركت كنم اين را هم فرا گرفته ام كه از كسي متنفر نباشم و به كسي هم دل نبندم فقط خواسته هاي ام را با قاطعيت و سر سختي از حاكمان سرزمين ام مطالبه كنم.

ديروز خاتمي بود از او خواستيم و بخشي را گرفتيم و بخشي ديگر را او نتوانست.

و امروز به نظر، بچه ها، رنگ سبز را نمادي براي همبستگي ملي و تلاش براي تغيير برگزيده اند و ما اگر بنشينيم فردا ديگر در مقابل فرزندانمان چگونه سر از زمين برداريم؟

جمعه 22 خرداد 1388  هر نتيجه اي داشته باشد براي جريان آزادي خواهي و دموكراسي در اين سرزمين روزي به ياد ماندني خواهد بود.

و من وما براي تو فرزندم در اين روز سبز خواهيم شد و سبز خواهيم نوشت:

ميرحسين موسوي.

8 نظر to “براي تو سبز مي شوم جمعه فرزندم”

  1. پاکسیما می گوید:

    زیبا بود. همیشه سبز باشید

  2. بهزاد می گوید:

    سلام استاد
    خسته نباشید بنظرم کار همان بود که مردم بخوبی انجام دادند. نتیجه چیزی است که سالها درباره آن سخن خواهیم گفت. امید به شادی و نیکی

  3. امیر جم می گوید:

    درود بر شما
    دختر من هم دقیقا هم سن بچه های گل شماست
    دردی کشیدم انگاه که اشکهای نازکش در جگر بابا فرو رفت وقتی شنید رای مردم به هیچ انگاشته شد تا خودکامگی مستدام بماند.

  4. مریم ش می گوید:

    به حنانه گفتید چه بر سر آن همه شور و شوق آمد؟؟؟حنانه با چشمان تیز بینش دید که شنبه ی بعد از انتخاب چطور همه در بهت و حیرت و ناباوری با بغض و اشک از هم می پرسیدند:”واقعا” به کی رای دادی؟” تا باور کنند منافق هم رایشان نیست!
    آیا آن همه شور و حرارت و بحث و جدل به آنجایی که باید، رسید!؟
    حنانه ی کوچک چه فهمید، جز تلخی صورت و صدای غم زده ی کسانی که دوستشان داشت و الگویش بودند؟!؟
    حتی جایی برای اعتراض نداریم، حتی نمی شود گفت:چرا؟
    بله نمی شود گفت چون ما تیمی هستیم که باخته و اگر شیشه بشکنیم تماشاگر نماییم،اگر داد بزنیم به داور باخته ایم، جوابمان کمیته انضباطی و مشت و لگد و… است، اگر از تربون دیگری استفاده کنیم مفسد و تروریست و دشمن و همدست دشمنیم .
    ما چی هستیم بجز خس و خاشاک؟!؟
    کاش وقتی بزرگ شد فراموشش شود…

  5. بهزاد مهدي خاني می گوید:

    سلام:
    بالاخره موفق شدم وبتون رو ببينم.

    منتظر نوشته هاي زيباتون هستم.

  6. آرش یزدان شناس می گوید:

    حقیقت را در تاریخ می توان یافت
    سبز باشید

  7. کارن می گوید:

    سلام عبادت قبول/سبز باشی/شاید ما آن روزها در بهشهر همدیگر را دیده باشیم

  8. پیام رفیقی می گوید:

    خانه تکانی مبارک!

    پسر آقای آهنگران از ناراحتی شدید پدرشان پس از شنیدن دستگیری “عاطفه امام” دختر هجده ساله ی “جواد امام” از شورای مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، و تحت فشار قرار دادن این دختر به داشتن رابطه ی نامشروع با زندانیان سیاسی خبر داده است. پسر آقای آهنگران گفته اند که پدرشان گاهأ تا صبح میگریند و زحمات تمامی مجاهدان و رزمندگان انقلاب را از دست رفته میدانند. لازم به ذکر است درست در روزی که رهبر انقلاب از آقای احمدی نژاد درخواست کردند که انتقاد پذیر باشند، نیروهای منسوب به سپاه، دختر هجده ساله ی یکی از زندانیان را دستگیر کرده و پس از برداشتن روسری از سر وی، وی را بشکل زننده ای میان دو مأمور مرد نشانده و به بازداشتگاهی نامعلوم منتقل کردند.

يك پاسخ برايش بگذاريد